|
هر سال ۱۶ آذر رنگ و بوی خاصی برای دانشجویان داره.من دومین سال هست که این حال و هوا رو تجربه میکنم.پارسال برای روز دانشجو هیجان خاصی نداشتم ولی امسال نمیدونم چرا ولی خیلی فرق داره احساس خاصی دارم حس میکنم اگه تو این روز که مختص ماست حرف دلمون رو نگیم پس کی باید بگیم؟؟ ۱۶ آذر نماد مبارزه و آزادی خواهی قشر تحصیل کرده جامعه هست. اگر نخواهیم آزاد نیستیم.اگر نخواهیم آزادی را به ما نمیدهند ما بایدبه دنبال آزادی باشیم ما زنده ایم که آزاد باشیم پس هستیم تا تجربه کنیم تا آزاده زیستن را بیاموزیم. به امید آزادی و آزاده زیستن همه ی مردم ایران. + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 19:22 توسط نغمه |
یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذرد در کوچه ما دوره گرد داد میزد کهنه قالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم گر ندارید کوه خالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه زد عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول ماه است و نان در خانه نیست ای خدا!شکرت ولی این زندگی است؟ بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا کوزه خالی سفره خالی میخری؟؟؟ منبع:روزنامه اندیشه نو + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 13:53 توسط نغمه |
به نظر من هر شهر یا استانی با فرهنگ بومی و غذاهای محلی خود قابل شناسایی است و خوشحالم از این که در کشوری زندگی می کنم با آداب و رسوم و اقوام مختلف که می توانیم با همه ی فرهنگ ها آشنا شویم. اما مازندران و شهر بابل امسال سومین سال برگزاری جشنواره غذاهای سنتی بود که به بهترین نحو ممکن برگزار شد.در این جشنواره انواع غذاها و لباس های سنتی و محلی بابل وجود داشت و نحوه ی پخت غذا در قدیم با ظرف های مخصوص آن دوران در جشنواره به نمایش گذاشته شد. در کل زمان مناسبی برای آشنایی مردم به خصوص جوانان بود که تا به حال حتی اسم این غذاها را هم نشنیده بودند. در اینجا نام چند غذای محلی و سنتی بابل را می آورم: ققناق.چنگل قلیه.ششناز.ملاقورمه.کماج.لوه نون.کنجی نون.وینگوم انار.نازخاتون.ماهی دزدینگه و.... + نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 22:57 توسط نغمه |
دهه ی ۶۰ دهه ی هاشمی ها بود.اکبر هاشمی منفذترین چهره سیاسی دهه۶۰ بودوبرادرش محمد بر بزرگترین و مهمترین رسانه کشور حکمرانی میکرد.دهه ی ۷۰ دهه ی خاتمی ها بود.سید محمد خاتمی با اقبالی که از مردم ایران گرفت از کنج کتابخانه ملی راهی کاخ ریاست جمهوری شد و دو سال بعد برادر کوچکترش محمدرضا به عنوان نفر اول تهران بیش از ۲میلیون رای از شهروندان تهرانی گرفت رکوردی که هیچ وقت تکرار نشد.و این گونه که پیش میرود دهه ی۸۰ دهه لاریجانی هاست.علی هدایت قوه مقننه کشور را بر عهده گرفته و صادق کلید قوه قضاییه را از شاهرودی تحویل میگیرد.وجه مشترک هر ۳برادر این بوده است که دست کم ۱نفر با رای مردم برگزیده شدو دست کم ۸سال ریاست آنها تداوم یافته است.سیدمحمدخاتمی ومحمدرضاخاتمی تنها برادرانی هستند که با رای مردم انتخاب شده اند.محمدخاتمی آنچنان که امروز در داخل و خارج شناخته شده نبود.تنها هنرمندان وفرهیختگان جامعه به واسطه وزارت فرهنگ خاتمی او را میشناختند و وقتی بنا بر استعفایش پیش آمد و از وزارت فرهنگ کناره گرفت بی سابقه ترین بدرقه هنرمندان کشور برای یک وزیر رقم خورد.آن بدرقه در خاطر هنرمندان ماند تا سید محمد خاتمی برای انتخابات ۷۶ نامزد شد.همان بدرقه کنندگان با همکاری ملت ایران مشارکتی در انتخابات خلق کردند که در ادبیات سیاسی کشور نام "حماسه دوم خرداد" نام گرفت.ریاست جمهوری خاتمی تاکید شایانی بر مساله آزادی های سیاسی و فرهنگی داشت.در تداوم و تایید سیاست های سید محمد خاتمی که به "اصلاحات" موسوم شده بود مردم در انتخابات مجلس ششم نام برادر کوچک تر وی را به عنوان نفر اول انتخاب کردند.رایی که سید محمدرضا خاتمی از تهرانی ها گرفت در مقایسه با رایی که ایرانی ها به خاتمی بزرگ داده بودند همسان بود.با وجود اینکه سنت انتخابات مجلس بر این بود که نفر اول تهران به عنوان رییس مجلس انتخاب می شد اما با انکار خاتمی بزرگ و انتخاب پارلمان ششم مهدی کروبی رییس مجلس شد و محمدرضا خاتمی به نایب رییسی مجلس اکتفا کرد و به این شکل دهه ی هفتاد به اتمام رسید. سید محمد خاتمی و سید محمدرضا خاتمی اگر نگوییم محبوب ترین اما از محبوب ترین شخصیت های ایران امروز هستند.محوبیتی که می تواند آنها را به ریاست قوای انتخاباتی کشور برگرداند. نوشته شده توسط کیوان مهرگان در روزنامه اعتماد. + نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 23:5 توسط نغمه |
قسم به عزت و قدر ومقام آزادی که روح بخش جهان است نام آزادی به پیش اهل جهان محترم بود آن کس که داشت از دل و جان احترام آزادی هزار بار بود به ز صبح استبداد برای دسته پا بسته شام آزادی به روزگار قیامت به پا شود آن روز کنند رنجبران چون قیام آزادی اگر خدای به من فرصتی دهد یک روز کشم ز مرتجعین انتقام آزادی ز بند بندگی خواجه کی شود آزاد چو فرخی نشوی گر غلام آزادی؟ * فرخی یزدی* + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 10:0 توسط نغمه |
میخوام در مورد چیزی بنویسم که شاید به نظر شما اهمیتی نداشته باشه ولی من می نویسم تا حداقل چند نفری هم که شده واسه سلامتی این فرد دعا کنن. برای کسی مینویسم که هیچ وقت نتونستم بهش این حرفها رو بگم برای کسی که زندگیم به اون وابسته هست.برای کسی که اگه نبود من هم بین شما دوستان نبودم.که اگه نبود معلوم نبود چی به سر من و خواهرو برادرم میومد. آره اون مادرمه!که خیلی دوسش دارم.یک زن فداکار به تمام معنا با پشتکار و اراده قوی برای ساختن آینده فرزندانش.که در شرایط سخت ما رو از بدبختی در آورد.تا ما بتونیم از زنده بودنمون لذت ببریم.مادر من یک مادر به تمام معناست که فکر میکنم کمتر کسی همچین مادری داشته باشه. فقط واسه سلامتیش دعا کنید که همیشه پایدار باشه. راستی دلم میخواد حتما واسه این مطلبم نظر بذارید. + نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 14:26 توسط نغمه |
نمی دونم تا حالا به جنگل های شمال سر زدید یا نه؟ ولی باید بهتون بگم جنگل های بسیار بسیار زیبایی هستند که هیچ جای ایران نظیر ندارن.اما افسوس که ما ادم ها قدر این همه زیبایی رو نمی دونیم و اونو آلوده و زشت میکنیم. ریختن زباله در مسیر جنگل ها و دره های سرسبز شمال تقریبا عادی شده و هر روز هم بدتر می شه و از همه بدتر اینکه کسی هم مسئولیتی برای پاکسازی بر عهده نمی گیره. پس حالا که این طوره همه با هم تصمیم بگیریم که از طبیعت زیبای شمال مواظبت کنیم البته به قول فردوسی :همه جای ایران سرای من است. وباید این کار را در همه جای ایران تعمیم بدهیم. به امید آن روز + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 15:42 توسط نغمه |
خدایا! خدایا کفر نمی گویم پریشانم.چه می خواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمانت را کفر می گویی.نمیگویی؟ خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت بر کاسه ی مسی قیر اندودی بگذاری وقدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی واعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد زمین و آسمانت را کفر می گویی.نمی گویی؟ خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حالم با خبر گردی پشیمان می شوی از قصه ی خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا! نمی دانی که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است *دکتر علی شریعتی* + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 0:28 توسط نغمه |
نمیدونم تا حالا با یک فرد بی سرپرست مواجه شدید یا نه؟! من خیلی از این آدمها رو دیدم وباهاشون در ارتباط بودم.فکر می کنم این از شانی خوب منه که این آدمها رو از نزدیک میبینم.زندگیشونو درس خوندنشونو تلاششون برای ادامه ی بقا حتی بدون پدر و مادر.این قضیه آدم رو به خدا نزدیک تر میکنه.آدم رو به فکر وادار میکنه تا تفاوتها رو ببینیم تا از خدامون به خاطر داده و ندادش شکر کنیم. خیلی از این بچه ها پدر و مادر دارن ولی ....ولی اونها رو دوست ندارن.رهاشون کردن تو جامعه ی پر زا خطر.این بچه هایی که میگم از ۶ساله هستند تا ۱۷ ساله.همه هم پسر. تو همین شبهای ماه رمضون واسشون افطاری گرفتن.من هم بودم.شب خوبی بود.به همشون خوش گذشت.اما....اما من هیشه یک غم رو توچشماشون میبینم.که اون هم به خاطر نداشتنه پدر و مادر مسئوله. چندتا از ماها می تونیم در آینده پدر و مادری مسئول و دوستار فرزندمان باشیم؟!چندتا از ماها می تونیم رهاشون نکنیم؟!بیایید به هم دیگه قول بدیم تا در آینده پدر و مادرهای خوبی برای فرزندانمان باشیم. راستی دعا برای سلامتی حمایت کننده هاشون یادتون نره. + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 23:57 توسط نغمه |
من به چشم های بیقرار تو قول می دهم: ریشه های ما به آب گل نرگسم در خاک شاخه ها ی ما به آفتاب می رسد.... ما دوباره سبز می شویم. "قیصر امین پور" + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 23:46 توسط نغمه |
|